نگاهي به نمايش" مُرده ريگ"

   نوشته ي تهمينه محمدي – به كارگرداني غزل اسكندرنژاد

يكي از دلايل گريز هنرمعاصر از انواع رئاليسم را شايد بتوان دراين گفته‌ي "بكت" سراغ گرفت كه :"آدميزاد نمي‌تواند همه‌ي واقعيت را تحمل كند". اين مسئله، بخصوص زماني جنبه‌ي جدي و ملموس‌تري  پيدا مي‌كند كه هنر رئاليستي، پرداختن به واقعيت را صرفاً  به كندوكاوِ ريزبينانه در چيستي و چگونگي زندگي فقيرترين اقشار جامعه محدود و منحصر كند.

اين نوع پرداختن به واقعيت، حتي عليرغم جنبه‌ي شاعرانه و شهودي احتمالي‌اش، به دليل ارتباط تنگاتنگي كه با واقعيت‌هاي جامعه‌ي مخاطبان خود برقرارمي‌كند، از نوع واقعيت نگاري علمي و مستند اجتماعي تلقي مي‌شود. به همين دليل هم، لذت حاصل از تماس با اين نوع هنر، كمتر از نوعِ لذت هنري و زيبايي‌شناختي و بيشتر، در محدوده‌ي بسته‌ي شناخت‌شناسي اجتماعي يا علمي باقي مي‌ماند. چرا كه واقعيت خلق شده توسط چنين هنري، نه درجريان كشف شدنش در فرآيند عمل ادراك، يا به عبارت ديگر، نه در فرآيند آفرينش آن، بلكه در نسبت مستقيم معنايي اثر با  واقعيت اجتماعي است كه فهميده و ادراك مي‌شود. به اين ترتيب، هنر رئاليستي، به عوض تكيه بر زيباي‌شناسي و تلنگر زدن به جهان ذهن و خيال مخاطب، وجدان فردي و اجتماعي او را نيشتر مي‌زند.

در رئاليسم، هنر با تسليم شدن در برابر واقعيت و واسپاري همه جانبه‌ي خود به دنياي واقع، برمسند تعليم و تعلم تكيه مي‌زند. چنين هنري، يكسويه و تك صدا باقي مي‌ماند و فقط بخش بسيار محدودي از ذهن مخاطب - آنهم از نوع بخش غير خلاقه‌ي آن را - به فعاليت وا مي‌دارد. اما در نوع ديگري از رئاليسم كه شايد بتوان آن را رئاليسم تخيلي - ذهني نام گذاري كرد، وجه تعليم دهندگي. يا بطوركل انكار مي‌شود و يا، تا حد بسيار زيادي، تقليل مي‌يابد. اين نوع هنر رئاليستيك، حدالامكان از واقعيت‌نمايي صرف فاصله مي‌گيرد و به همين دليل هم، به اثري چند صدا با قابليت‌هاي برانگيزانندگي ذهني و تخيلي تبديل مي‌شود. اين گونه‌ي رئليسم، به شعري مي‌ماند كه به واقعيت‌هاي ملموس زندگي عيني، ابعاد تصويري خيال‌انگيز گسترده و چند وجهي مي‌بخشد. نمايشنامه و نمايش "مُرده ريگ " را بايد در زمره‌ي اين نوع رئليسم تخيلي- ذهني و غير تعليمي قلمداد كرد كه ذهن و تخيل مخاطب، و نه  وجدان اجتماعي و خرد انتقادي او را، هدف قرار مي‌دهد.

"مُرده ريگ"، يك اثر شاعرانه‌ي تلخ است و رويكردي شاعرانه به قراردادهاي رئاليستي دارد؛ رئاليسمي با حداكثر انگيزش ذهني و زيبايي‌شناختي و حاقل تلاش براي واقعيت‌نمايي اجتماعي و نقد تعليمي. "مُرده ريگ"، آن نوع رئاليسمي را محور عمل خود قرارداده است كه قصد ندارد تصوير معيني از واقعيت موجود و بيروني را بازآفريني كند بلكه مي‌كوشد، با خلق مجموعه قراردادهاي ذهني وهنري مبتني برسبك، واقعيتي حقيقي و مستقل از واقعيت بيروني را خلق كند. بنابراين، محك سنجش ارزش‌هاي هنري نمايش"مُرده ريگ"، نه ميزان وفاداريش به زندگي بلكه توانايي‌اش در خلق يك زندگي مستقل با استفاده از قراردادهاي هنري نوع رئاليسم است.

بنابراين، توجه و تاكيد "مُرده ريگ" به ظواهر واقعيت بيروني، نه از نوع وفاداري ظاهر پرستانه‌اش به واقعيت براي انگيزش وجدان تماشاگر كه ماحصل يك قرارداد ساختاري براي همخوان‌سازي عناصر دروني و بيروني اثر است. در اينجا، رئاليسمِ زندگي اشخاص بازي، نه با تقليد صد درصدی از واقعيت‌هاي اجتماعي(هرچند شخصيت‌هاي آن، همه، ملموس، واقعي و مطابق با نمونه‌هاي احتمالي بيروني هستند) بلكه، از طريق آفرينش هنري است كه ترسيم مي شوند؛ آفرينشي كه درآن، عناصر ملموسي از واقعيت بيروني، نه از راه بازآفرينيِ عين به عين بلكه، با ميانجيگريِ تخيل، و به قصد انگيزش آن، خلق شده  و وارد قصه شده‌اند.

اين روزها، تعداد نمايش‌هايي كه بتوانند، اگرنه همه‌ي انواع مخاطبان، بلكه گروه هرچه وسيع‌تري از علاقمندان هنوز باقي‌مانده‌ براي تئاتر را، سيراب شده از لذت يك تجربه‌ي هنري، به خانه بازگرداند، روز به روز كمتر و ناياب‌تر مي شود. علت اين موقعيت و اين وضعيت نااميد‌كننده  را علاوه بر مهمترين نقطه ضعف تئاتر ايران يعني متن، بايد در نحوه‌ی درك هنرمندان معاصر ايراني از مفاهيم واقعيت و حقيقت و رابطه‌ي اين دو درعرصه‌ي هنرجستجو كرد. اينكه مرز ميان واقعيت حقيقي و حقيقت هنري را چه چيز يا چه چيزهايي تعيين مي‌كنند، يا مولفه‌هاي تعيين کننده‌ی استقلال هنر از واقعيت كدام‌اند و جايگاه مخاطب درنحوه‌ي تعيين اين مولفه‌ها چيست، از موضوعات هنوز حل‌ نشده‌ي تئاتر امروز كشور ماست. به همين دليل هم هست كه محصولات تئاتري ما – جداي از بعضي جلوه‌هاي موفق اما، نادر- روزبه روز، نسبت به نيازهاي زيبايي‌شناختي و هنري واقعي مخاطبان خود، فاصله‌ي بيشتر و عميق‌تري مي‌گيرند.

اگرچه واقعيت‌هاي جهان معاصر و نيز، واقعيت‌هاي روزمره، بر درستي و حقانيت استقلال جهان هنر از جهان واقعي تاكيد دارند اما، تعادل بخشي به اين فرآيند و يافتن ريزه‌كاري‌هاي فن‌شناختي و ذهني مناسب در مسيرتحقق آن و ضرورت‌هاي فراهم شدن يك گفت و گوي موثر ميان هنر و مخاطب – در شرايط فرهنگي كشوري مثل كشورما - را نيز نبايد ناديده گرفت؛ چرا كه هنر، جز از طريق درك و فهم تعامل و گفت و گوي متقابل ميان اثر هنري و مخاطب، محقق نشده و واقعيت پيدا نمي‌كند. بعلاوه، از آنجايي كه رابطه‌ي متقابل ميان واقعيت و تخيل، اساس هويت ادبيات، بويژه ادبيات دراماتيك و هنر تئاتر را تشكيل مي‌دهد، فاصله گرفتن كامل تخيل از واقعيت نيز، راه به هيچ كجايي جز بي‌اعتبار سازی تخيل نمي‌برد؛ فرآيندي كه مدت‌هاست تئاتر كشورما، از ناديده انگاشتن آن، در رنج است.

نمايشنامه و نمايش "مُرده ريگ"، از اين نظر كه توانسته است تعادلي قابل قبول ميان واقعيت و تخيل، و ميان هنر و زندگي برقراركند، يك نمايش موفق است. سه خواهر: "گوهر"، با بازي حيرت انگيز، قدرتمند و به يادماندني نسيم ادبي (خواهر بزركتر)، "آذر" با نقش آفريني خلاقانه، بسيارملموس و هنرمندانه‌ي بهنازجعفري(خواهر مياني) و "حوري" با بازي جاندار و تكان‌دهنده و فراموش نشدني فهيمه امن زاده (خواهركوچكتر)- هرسه، بي‌اندازه واقعي و زنده و باوركردني- در پستوي فقيرانه‌اي زندگي مي‌كنند كه ماحصل (ديه)‌ی تصادفي است كه چند سال پيش، سلامت يك پاي آذر را گرفته و از او، دخترك عليل و خانه نشين فقيري ساخته است كه مجبور است در خانه بماند و خواهران كارگر و تلخكام خود را، چون مادري، تر و خشك كند. اين خانه، در بياباني غيرمسكون و در نزديكي كارخانه‌اي واقع شده است كه گوهر و حوري در آن مشغول به كارهستند. اما، پي رنگ دراماتيك داستان اين نمايش، طوري طراحي شده است كه خانه‌ي آذر، كه تنها رويدادگاه درام نيز هست، در ادامه، به قربانگاه شخص "آذر" تبديل شود؛ و نيز، به ندامت‌گاه دو خوارهر ديگر: گوهر و حوري.

مرگ فجيع "آذر" به دست خواهرانش- يكي، از روي مطلق اميد باختگي و ديگري، از روي مطلق هويت باختگي - نه تنها نتيجه ي حسادت "حوري" و نياز "گوهر" به جان پناه  در اين زندگي سخت و بي‌ترحم است بلكه، محصول زندگي خشن و مردانه‌اي است كه از "گوهر"، مردي تمام عيار ساخته است كه زنانگي‌اش را در قعر خشونتِ افسارگسيخته‌ي آن، محو و گم و خفه كرده است و از "حوري" دختر ميان سال نا آرام و اميد باخته‌ي پراز آرزوهاي دست نايافتني، كه جز به از دست رفتن آرزوهاي بلند‌پروازانه  و به حق خويش، به هيچ چيز ديگري نمي‌انديشد و در اوج نااميدي از امكان گشوده شدن گره‌ي كور زندگي‌اش، حاضر است، به هر عمل غيراخلاقي، حتي قتل خواهر كوچك خود دست بزند.

اما معصوم‌ترين و سياه بخت‌ترين فرد اين خانواده‌ي بي‌اندازه تلخكام، "آذر" است كه در نوجواني از سلامت يك پاي خود محروم مي‌شود و سال‌ها خدمت به دو خواهر بخت برگشته‌تر از خود را، درهمان خانه‌اي تحمل مي‌كند، كه در ازاي از دست دادن سلامت جسمي خود. به دست آورده است؛ تا سرانجام بخاطر عشقي ناخواسته و نامنتظر(رسول – كارگر همان كارخانه‌اي كه "گوهر" سركارگري آن را برعهده دارد)، در اوج سرمستي حاصل از اميد به رهايي، جان خود را نيز از دست بدهد.

رسول(با بازي هنرمندانه، شيرين و به درستي درك شده‌ي مهدي صباغي)، تجسم روياي دست نايافتني هر دو خواهر است. او كه با تلاش و زيركيِ فرصت طلبانه‌ي به حق "حوري" به اين خانه راه پيدا كرده است، به عوض او به "آذر"دل مي‌بندد و از او خواستگاري مي‌كند. "رسول" البته در اين انتخاب خود، آنطور كه بايد و انتظار مي‌رود ( او جوانی با نزاكت و تنها و سخت‌كوش است و مثل هر جوان زحمت‌كش ديگري پايبند اخلاق خانواده است) جدي و آينده نگر و نيز. تاحد معقولي، فرصت‌شناس است و ارزش‌هاي يك زن خوبِ بي دردسر صاحبِ خانه را خوب درك مي‌كند. اين مسئله، خشم و حسادت حوري را برمي‌انگيزد و كار به جدال لفظي ميان سه خواهر و موضع گيري ناخواسته اما صريح "آذر" در برابر "حوري" و "گوهر" مي‌انجامد: "حالا كه اينطوره بايد خانه ي من رو ترك كنيد". و شب هنگام، دو خواهر، تحت تاثير جنوني مهارناپذير، "آذر" را به قتل مي‌رسانند تا به خيال خود، مجبور به ترك خانه نشوند : گوهر به اين دليل كه ماندن در آن خانه را حق مسلم خود مي‌داند و هويت باختگي مردانه‌اش تحقيري اين چنين را برنمي‌تابد و "حوري". به خاطر حس انتقام و نفرتي كه از "آذر" به خاطر بسته شدن تنها دريچه‌ي باقي مانده‌ي اميد او به بهره مند شدن معقول و به حقش از زنانگيِ در خطر خشكيدنش( او نمونه‌ی زنده‌ي "گوهر" را در پيش روي خود دارد) . حالا، حوري و گوهر، دردل سياهي يك شب به ظاهر پايان ناپذير، به چاره جويي براي سربه نيست كردن جسد "آذر" نشسته اند. آن‌ها گنگ و ماتم‌زده و خلع سلاح شده در برابر واقعيتي كه رفته رفته، و هردم با وضوح بيشتر، چهره‌ي ترسناكش را به رخ آن‌ها مي‌كشد، دركمال نااميدي، يكي پس از ديگري، راه‌هاي منطقي مختلف را براي سربه نيست كردن جسد "آذر" بررسي مي‌كنند. تلاش ناميدانه‌اي كه گويا هيچ سرانجامي نخواهد داشت.

طراحي صحنه‌ي رئاليستيك بسيار ساده، پرايجاز و هنرمندانه‌ي "هنگامه سازش همراه با طراحي نورِ دراماتيك "بهروزغريب پور"، نورپردازي استادانه‌ي "رضا خضرايي"، طراحي لباس بسيار خيره كننده‌ي "مونا كياني فر" و اين همه. درکنار و درهمراهي با موسقي معنادار و دراماتيك "ابراهيم ثباتي"، چنان فضاي ديداري شگفت‌انگيز و باورپذير، و چنان آتمسفر دراماتيك تاثيرگذاري براي نمايش "مرده ريگ" فراهم كرده‌اند كه خاطره‌ي آن، روزها و حتي ماه‌ها در ذهن تماشاگر باقي مي‌ماند. صاحب اين قلم، در وحله‌ي اول به "تهمينه محمدي" (نويسنده ي نمايش) و در وحله دوم به "غزل اسكندرنژار" (كارگردان نمايش) و سپس به همه‌ي عوامل روي صحنه و پشت صحنه‌ي اين نمايش به يادماندني، بخاطر موفقيت برجسته‌ي اين نمايش، تبريك گفته و از ايشان، بخاطر فراهم كردن شب‌هاي فراموش نشدني براي علاقمندان جدي تئاتر كشور، سپاسگزاري مي‌كند. به اميد كارهاي بازهم موفق اين گروه در روزها و سال‌های پيش رو.....