درباره‌ی رمان «گریخته»

«گریخته»

اثر "بنفشه حجازی"

یک رمان- شعرِ تاریخنگارانه

با رویکرد «تاریخِ میان» است‌

....در سرزمین خود می‌گریختیم

اما به جایی نمی‌رسیدیم.

شمشیرهایی که در کوره‌ها تفتیده و آبدیده کردیم

دردا که اکنون چه بیهوده بودند.

در گستره‌ی بارِ گهواره‌ها مان

پیرامونِ خود می‌چرخیدیم.

رو درچه سویی اما می‌رفتیم،

که همچنان می‌رویم، نمی‌دانستیم.

پنداشتیم خوابی است،

کابوسی دهشتناک در برابر ما....۱

و این سروده، چه تصویر گویایی از رویدادهای رمان «گریخته» و بودوباش و سرانجام قهرمانِ محوری آن «امیر ناصر» بدست می‌دهد که خود، زاده‌ی جنگ است؛ فرزند «امیرقلی»، رزمنده‌ی مغرور و سرباز سپاهی مرد آغازگر مدرنیسمِ ابزاری در ایران و پایان دهنده‌ به گسست قومیِ ویرانخانه‌ی برجای مانده از قاجار؛ سرزمینی که به رغم تلاش‌های او به زودی قربانی نزاعی جهانی می‌شد و تحت تاثیر دسایس دشمنان قسم‌خورده‌ی دور و نزدیکش( روسیه و انگلستان و آمریکا)، و البته نادانی خودش، درنیمه راه مدرنیته و بازسازی فکری و اندیشگانی انسان ایرانی از حرکت باز می‌ایستاد:

راوی دانای‌کل: امیر برای «ایزابلا» که می‌خواست تاریخ خاورمیانه را در دانشگاه دنبال کند، زندگینامه‌ی کوتاهی نوشته بود:

«ایران به قدرکافی از اروپا دور بود تا سروصدای انفجار توپ‌ها وگلوله‌ها، مرا- که کودک یک روزه‌ای بودم - بیدارنکند...چند روز پس از روز زیبای چهارم خرداد که من به دنیا آمدم، آلمان وارد پاریس شد...«ایزابلا»، من زاده‌ی جنگم! محصول کشتار جهان... راستی ایزابلا، هروقت عکس معروف کنفرانس تهران را که «چرچیل» و «روزولت» و«استالین» را نشان می‌دهد، دیدی، فکر کن ببین چرا هرکدام روی یک مدل صندلی نشسته‌اند؟» ۲۵۹- ۲۶۰)

« امیرناصر» قهرمان رمان «گریخته» نماینده‌‌ی نسلِ نوآمده‌ی عصر پرآشوبِ نوسازی ایرانِ پس از سقوط قاجار است که ابتدا در دوران نوجوانی و طی مراحل رشد و بلوغش در «اراک» و روستاهای«قهیه» و «فرمهین» با تاثیرپذیری از دانایی و خرد برخی معلمان و همشهریان تحصیل کرده و مبارزش:

راوی دانای‌کل: ...صدای «حسین آقا اخوان» توی سرش بود: «فقط مفت خوارها تسلیم زور می‌شوند. کاسه لیس‌ها تعظیم می‌کنند. کسی که از دسترنج خودش نان می‌خورد ارباب مرباب نمی‌شناسد. خودش است، نوکر خودش. مملکت که نیست. یک روز انگلیس، یک روز روس، یک روز آمریکا، یک روز این، یک روز آن. تا وقتی باهم متحد نشویم وضع همین است....(ص ۹۴)

و سپس تحت تاثیر خانواده‌، بویژه تجربیات پدرش «امیرقلی» که از چهارده سالگی ] ۱۳۰۷[ به قصد سرکوب شورش های قومیِ تحریک شده توسط بیگانگان به ژاندارمری تازه تاسیس پیوسته بود:

راوی دانای‌کل: خانواده‌ی ژاندارم‌هایی که محلی نبودند از ترس انتقام ایادی «محمد شید»، از آغاز شرارت‌های او در پاسگاه جمع شده و همراه مردها در مسجد پناه گرفته بودند. قمر حامله بود ولی آن‌قدر هول پسر دوساله‌اش ]امیرناصر[ را داشت و آنقدر که دلش شور شوهرش «امیرقلی» را می‌زد، حاملگی و ویار از یادش رفته بود..... قمر رو به پنجره‌ی بزرگ مسجد که به سمت کوه باز می‌شد، نشسته بود. مثل یک سرباز کارآزموده کشیک می داد. کسی از او نخواسته بود ولی او نگران حمله از ارتفاعات بالاتر بود. نگرانی‌اش را به امیرقلی گفت. امیرقلی با محبت در چشم‌هایش خیره شد و بعد چشم‌هایش را ریزتر کرد و خندید:«بارک الله! زنِ یه نظامی باید این طور باشه!..۱ – ۱۲)

و نیز تحت تاثیر شنیده‌هایش درباره‌ی انواع دخالت‌ها و دسیسه‌های ویرانگر و نفاق افکن روس‌ها در ایرانِ دهه‌ی بیست :

راوی دانای‌کل: در دهانه‌ی گاراژ منتظر سوارشدن بودند. ناراحت از سروصدای دو مسافری که با دفتردار کلنجار می‌رفتند....امیرقلی یاد بروجرد افتاد و چرخ هواپیما روی شهر و پرواز صدها کبوتر کاغذی که دسته‌ای پایین می‌آمدند و پس از مسافتی، برگ برگ می‌شدند. باد ورق‌ها را روی شهر حرکت می‌داد و به زمین می‌انداخت. هواپیمای روس‌ها بود و اعلامیه‌هایی که خطاب به کارگران و دهقانان وعده‌هایی برای زندگی بهتر می‌داد... ۳۳)

وارد عرصه‌ی مبارزه برای تحقق عدالت و انسان در جامعه‌ی زمانه خود می‌شود. و بر بستر چنین فضا و زمانه‌ای است که « امیرناصر» در دوران تحصیلش در تهران، ابتدا مجذوب آموزه‌های چپ وارداتی می‌شود و رفته رفته، با مشاهده‌ی دگماتیسم سیاسی - ایدئولوژیک سئوال برانگیز این جریان- که «خلیل ملکی» هم پیشتر درباره‌اش هشدارها داه بود- به یکی از کنشگران مستقل میدان پرآشوب و پرگسست سیاست در ایران تبدیل می‌شود:

راوی دانای‌کل: ]امیر[ در تهران گیج شده بود. چه باید می‌کرد؟ وجودش بین لطافت‌های هنری و خشونتِ کار دو پاره می‌شد. گاه اتفاقی به زندگی‌اش هیجان و امیدواری می‌داد. با مریم....آشنا شده بود.... برادرش هم دانشجوی دانشکده‌ی فنی بود که مانیفیست را به او داد.... کناب ممنوعه و سر به باد ده را امیر در چندین شب رونویسی کرد... ماتریالیسم تاریخی، او را به کار و کارگری علاقمند کرده بود... در اوقات بیکاری به سراغ کارگران صنوف مختلف می‌رفت. با کارگرهایی که در خیاط خانه‌ها، سری دوزی می‌کردند و یا تریکوباف‌های لاله زار، حرف می‌زد. نسخه‌های دست‌نویس مانیفیست را ...به آن‌ها می‌داد .....استخدام در اداره‌ی هنرهای دراماتیک در پایان دوره‌ی هنرستان، دست و بالش را بازتر کرد......۱۶۲-۱۶۳)

اما واقعیت بسیار خشن‌تر و پیچیده‌تر از تصورات رمانتیک« امیرناصر» یا همان «امیر» ظاهر می‌شود و به همین دلیل هم، به تدریج، با کشف خالی میدان عقلانیت و اندیشه‌ی مدرن و سرشاری بدفهمی‌ها و سوء‌تفاهم‌های ایدئولوژیک جاری در میان گروه‌های چپ، که فرهنگ را اسیر و مطیع سیاست می‌خواستند:

راوی دانای‌کل: کسرا و امیر چریک‌های فرهنگی بودند و باید با بقیه‌ی شاعران انقلابی، نظریاتی را مدون می‌کردند...ولی یکی از مبلغان مشی نبرد مسلحانه معتقد بود که شاعران و نویسندگان فقط تایید‌کنندگان هستند نه تعیین‌کنندگان و ....تعیین‌کننده فقط چریک است که اسلحه به دست دارد..... ۱۷۶)

و مشاهده‌ی انواع فرصت طلبی‌ها و خیانت‌ها در جمع مدعیان و سیاست پیشگان چپ تهران نشینِ پیش از انقلاب:

راوی دانای‌کل: ...در تئاتر، مبارزان کمونیست از هر جناح، گرایش خود را نفی می‌کردند و اندک اندک با بهبود شرایط اقتصادی‌شان مضمحل می‌شدند. سیاه بازیِ مجالسِ دربار، پول خوبی داشت. بعضی‌ها تن می‌دادند و می‌رفتند. بعضی هم از بلوک شرق سردر می‌آوردند و سپس غربی می‌شدند و ضد کموتیست. ۱۷۷ )

به جرگه‌ی کم‌شمار فعالان روشنگری عصرمدرن می‌پیوندد. اما او که به عنوان یک فعال فرهنگی، معتقد به گذار جامعه از هیئت «فله‌ای» و «توده‌ای» به یک جامعه‌ی متکثر و چندلایه بود، در سال‌های اولیه‌ی انقلاب نیز، با موج دیگری از بدفهمی‌ها و انکارها مواجه می‌شود:

راوی دانای‌کل: یک عمر برای کارگرها دل سوزانده بود سخنرانی کرده بود. برایشان شعر گفته بود و حالا «به آذین» شعرش را رد می‌کرد که کارگری نیست....تمام جریانات کنفدراسیون به کانون]نویسندگان[ آمده بودند و کانون مرکز بحران و درگیری‌های رهبران فرقه‌های چپ شده بود.....

- « این‌ها که همه‌اش تحلیل سیاسی می‌کنن! مسائل خود کانون چی می‌شه؟»

راوی دانای‌کل: هرجلسه، بحث راجع به خورده بورژوازی بود. می‌خواستند شب شعر بگذارند ولی حزب مخالفت می‌کرد و همه را می‌ترساند که اگر شبِ شعر بگذارند، بمب می‌گذارند.

- « این‌ها با سیاسی کردن حرکتِ صنفی، تمام حرکت‌های خلاقِ شعر و نثر را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. اینجا مرکز ترمزدهنده‌ی خلاقیت است!»...

واقعیتی که صرفا در محدوده‌ی کانون نویسندگان باقی نمی‌ماند و به تدریج، همه‌ی عرصه‌های اجتماعی – فرهنگی – هنری در سطح جامعه را نیز دربرمی‌گیرد:

راوی داناکل: آخرین تئاتری که روی صحنه برده بود در اولین جشنواره‌ی تئاتر فجر اجازه گرفت. روی صحنه بود که عده‌ای آن را به هم ‌زدند و گروه را چند ساعت گروگان گرفتند. معاون وزیر به ماجرا خاتمه داد. در دوشب دیگر، حراست، همه را بازرسی بدنی می‌کرد تا کسی با اسلحه وارد نشود.... ( ص ۲۴۲-۲۴۵)

مزاحمت‌ها و بازدارندگی‌هایی که رفته‌رفته «امیر» را به بازنگری عمیق‌تر و جدی تر در دیدگاه‌ها و باورهایش ، بویژه درباره‌ی نقش سیاست درهنر و بالعکس و جایگاه و رسالت هنر در اجتماع، ترغیب و تهییج می‌کنند:

راوی دانای‌کل: بعد از ماجراهای سال پنجاه و هشت تا شصت، امیر به این نتیجه رسیده بود که هنرمند باید کارش را بکند. کنار مردم باشد چون می‌خواهد برای مردم کار کند... هنرمند درهر سیستمی در اپوزیسیون است اما در کنار مردم. هیچ حکومتی بی عیب نیست. هنرمند باید انتقاد کند...از قوت‌ها تعریف کند و ضعف‌ها را نشان دهد... ۲۶۵)

و در طی همین مسیر و ناممکنی روزافزون تعامل و گفت و گو میان سیاست و هنر است که سرانجام «امیر»، خسته و سردرگم، تصمیم به ترک سرزمین اجدادی خود می‌گیرد، آنهم با این تصور ساده دلانه که با خروج از ایران، دیگر برای همیشه از دورویی و ریا و نان به نرخ روزخوری سیاست بازان ایرانی و آسیب‌ها و تعرضات ذهنی و عینی آنان درامان خواهد ماند:

راوای دانای‌کل: داشت ایران را ترک می‌کرد. ...خوشحال بود که همکاران دو رو و ریاکار و نان به نرخ روز خور را نمی‌دید. از دست فرصت طلب‌ها هم نجات پیدا می‌کرد... از اول هم به این‌ها امیدی نبود..... از کانون که بیرون می‌آمدند گاهی در خانه‌ی ابراهیم، گاهی محمد یا احمد یا خانه‌ی او جمع می‌شدند. در خانه‌ی آن‌ها بساط بود و امیر سیگار را هم ترک کرده بود....آن‌ها می‌خواستند امیر را که ... مبارزه را پایان یافته تلقی نمی‌کرد مخمور مبارزه‌ی ذهنی کنند. ۲۳۸- ۲۳۹)

اما جهان بیرون از مرزهای ایران، اگرچه برای ذهن خلاق امیر به عنوان یک مهاجر روشنفکر، گنجینه‌ی بزرگ و ناتمامی از داده‌های آگاهی بخش بود و جنبه‌های عمیق‌تر و گسترده‌تری از واقعیتِ زمانه را برای او آشکار می‌کرد:

راوی دانای‌کل: به ترکیه رسیده بود. استانبول جایی که نمونه‌ی تقلبی تمام اجناس جهان را می‌ساخت....استانبول، مرداب فراری‌ها، وازده‌ها، بندر قاچاقچی‌ها، محل ردوبدل کردن اطلاعات و تدارک انواع و اقسام گروه‌ها بر ضد کشورهای خود بود....جنگ بین ایران و عراق، بازارهای دیگری را هم گرم کرده بود. ترکیه، رگ ارتباطی ایران شده بود و به سرعت با درآمد آن، چهره‌ی خود را بزک می‌کرد تا اروپایی شود. آزادی غربی و ریشه های فساد شرقی، شهری هزار و یکشبی ساخته بود. ۲۴۸)

اما هرگز نمی‌توانست او را از زخم و گزند سیاست، بویژه سیاست بازان ایرانی مهاجر یا مقیم خارج از کشور، در امان نگهدارد:

راوی دانای‌کل: در «آندرناخ» که مستقر شد، درِ خانه را قفل کرد و به «کلن» که بچه‌های اهل تئاتر بیشتر آنجا بودند رفت. به او خانه‌ای دادند تا گروه تئاتر تشکیل دهد....آیا تا پایان عمر اینجا می‌ماند؟... ...برشت راهنمای او بود. مدت‌ها بود که از دگماتیسم سازمانی و تشکیلاتی و ایدئولوژیکی دست برداشته بود....بعضی...سعی داشتند او را درگیر کارهایی کنند که با عقاید و عواطفش جور در نمی‌آمد. ( ص ۲۶۲- ۲۶۳ )

به این ترتیب «امیر»، به وضوح درمی‌یابد که اوضاع و احوال ایرانیان خارج از کشور و طرز تلقی آنان از فرهنگ و سیاست درسال‌های بعد از انقلاب هم، چندان تفاوتی با همگنان وطنی پیش از انقلاب‌شان ندارد. او که پیشتر واکنش «به آذین» در کانون را تجربه کرده بود حالا در «کلن» و نشست‌های شعر خوانی نیز، با واکنش‌های بازدارنده‌ی مشابهی مواجه می‌شد. یکی از چهره‌های مهم سیاسی، در یک نشست فرهنگی، در برابر گزاره‌ی « در عصر یخ‌بندان، دستانمان از نان و آفتاب تهی شد!» از قطعه شعری که امیر می‌خواند، چنین واکنشی بروز می‌دهد:

« آقا! ما در عصر انتقال از سرمایه داری به سوسیالیسم هستیم، چرا می‌گویید عصر یخ‌بندان است؟ امیر، ماه‌ها یاد این حرف که می‌افتاد، بلند بلند می‌خندید. از جریانات سیاسی خارج از کشور نا‌امید بود.... ۲۶۳)

و متاثر ازهمین نوع واکنش‌های بازدارنده است که «امیر»، بیش از بیش، از گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی فعال در آلمان فاصله می‌گیرد:

راوی دانای‌کل: حزب توده جشن می‌گرفت.می‌خواست او تئاتری را برایشان کارگردانی کند، امیر قبول نکرد:

- « نمی خوام وارد سیاست بازی شماها بشم! ....۲۷۱ )

و همین فاصله گرفتن‌های «امیر» از گروه‌های سیاسی و تمرکز هرچه بیشترش بر شعر و شعرخوانی و بویژه نظریات تئوریکش درباره‌ی هنر و سیاست و مهم‌تر از همه، سیاست گریزی‌های اوست که بالاخره، زمینه‌ را برای دردسرهای بزرگ‌تر فردی و حتی خانوادگی برای او فراهم می‌آورد:

راوی دانای‌کل: مخالفان در خانواده‌اش درگیری ایجاد می‌کردند. سوسن حساس شده بود. زن‌های سیاسی کار، سعی می‌کردند با تلقینات‌شات، زندگی آن‌ها را متلاشی کنند...۲۷۳ )

- « امیر! اونجا کجاست که می‌سوزه؟» ....

- « آه امیر! خونه‌ی توئه!»

راوی دانای‌کل: خانه‌اش با کتاب‌هایی که برایش فرستاده بودند، نامه‌هایی که جمع کرده بود و سند بودند و زندگی مختصری که فراهم کرده بود و برگ‌هایش همه به خاکستر تبدیل شده بود.....جادو سوخته بود. شرق اندوه سوخته بود. دست نوشته‌های امیر راجع به باطل بودن تمام سبک‌ها سوخته بود.... ۲۷۵)

و سرانجام نیز، پس از هشت سال تحمل انواع گژفهمی‌ها و دسیسه‌ها و توطئه‌ها از سوی سیاست بازان وابسته به شرق و غرب، و پس از در بدری‌ها و کشمکش‌های سیاسی و فرهنگی و هنری بسیار و خسارت‌های غیرقابل جبرانی که متحمل می‌شود، ناامید از امکان ایجاد هرگونه تغییر در ذهن و بودوباش و نگرش ایرانیانِ خارج از کشور، دست در دست دخترش ستاره، به ایران باز می‌گردد:

راوی دانای‌کل: درتمام طول راه به خودش گفته بود: دربه‌دری بسه. می‌خوام بمونم. زود از کوره در نمی‌رم. جا نمی‌خورم. نمی‌رنجم. ناله نمی‌کنم. اومدم بمونم و دیگه هیچ جا نمی رم.

- « بابا! بابا! کی می‌ریم پیش مام بزرگ؟»...... ۲۹۵)

«امیر» که در طول اقامت و تحصیل و فعالیتش در تهران و سپس ترکیه و آلمان، از طریق مرور خاطرات گذشته‌اش در «اراک» و«قهیه» و«فرمهین» و یادآوری شاعرانه‌ی تجربه‌های دوران نوجوانی و جوانی‌اش، بارها مخاطب را درجریان بودوباش مردمان آن خطه و لحظه لحظه‌ی زندگی پرتب و تاب خود و خانواده‌اش، طی سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۴۰ قرار داده بود، دو روز بعد از بازگشتش به وطن، سری به روستای «قهیه» می‌زند:

راوی دانای‌کل:...روستا خالی از سکنه بود....پای دره‌ی باباحاضر بغضش ترکید. بلند بلند گریست...از خانه‌ی عمه سیمین عذرا دیگر بوی نانِ تازه و کره و سرشیر نمی‌آمد. صدای باد بود در خانه‌هایی که سقف‌هایشان ریخته بود...صدای گوسفندان، از دامنه‌ی کوه نمی آمد...«آخه شما کجا رفتید؟ جاتون علف در اومده!»...دوچرخه را دم چشمه گذاشت و از کمرِ کوه بالا کشید... سینه کش باباحاضر یک تکه جنگلِ سبز بود؛ مثل اینکه روی سیته‌ی آفتاب سوخته‌ی یک مرد، مو روییده باشد. به درخت ها بند دخیل بسته بودند...( ص ۲۹۹)

او که طی هشت سال تحمل غربت، بخاطر پایداریش به حقیقت و دفاع از انسان، رنج‌های بیشماری را متحمل شده بود، حالا که به سرزمین پدریش بازگشته است، دربرابر خود، چیزی جز ویرانه‌ای رهاشده درباد نمی‌یابد و هرچه فریاد می زند« زمینِ معتاد، صدایش را» نمی‌شنود:

- « من که بار دیگر، حلق آویز بر پیراهن هستی زاده شده‌ام، از دامنه‌های سیزیف باید به چه نامی صدایتان کنم؟»

راوی دانای‌کل: جام و دره، آنقدر خشک بود که تمام اشک‌های امیر هم آن را سبز نمی‌کرد. دو عقاب در آسمان جیغ کشیدند و شیرجه زدند. ۳۰۰)

به تهران که بازمی‌گردد احساس می‌کند انگار همه‌چیز در حوزه‌ی سیاست و فرهنگ، به همان روال گذشته می‌چرخد و بازهم سیاست بازان هستند که در عرصه‌ی فرهنگ و هنر میدان داری می‌کنند. «امیر» اگرچه از دیرباز، به «غارت زدگی» عادت کرده بود وغارت زدگی را «میراث خانوادگی» خود می‌دانست این بار اما عرصه‌ی «غارت» را وسیع‌تر و کشنده‌تر از پیش می‌یابد. حالا دیگر همه، چه در داخل و چه در خارج کشور، بر علیه او برخاسته بودند:

راوی دانای‌کل: او از چند جا آماج تیر بود. تئاتر، سینما، شعر ... این اواخر حس می‌کرد بار سنگینی روی دوشش است و سُربی توی تنش...وقتی که برگشت آن سرب ذوب شد ولی بعد، عصر سرما شروع شد و یخ زد. حس می‌کرد تمام یخ بندان‌ها از او عبور می کنند. او مرکز یخ‌بندان جهان شده بود...چند ماه نگذشته افسرده شد... (ص ۳۰۴)

گویا این بار قرار بود با شایعاتی که در داخل و خارج درباره‌اش می‌ساختند او را از پای در بیاورند؛ و درچنین شرایطی، تنها شعر بود که او را از سقوط به ورطه‌ی مطلق ناامیدی نجات می‌داد:

راوی دانای‌کل: ... نگران بود مبادا برگشتنش و شایعاتی که راجع به او پخش شده روحیه‌ی ظریف و حساس آناهیتا را درهم شکسته باشد. این احساس، بهبودیش را عقب می‌انداخت.

- «آناهیتا! این همه سال جدال و تفکر و کار، برای زیستن، سربلند زیستن روی یه وجب خاکِ وطنم بود. برای آسوده سر به بالین گذاشتن.....»

- «آناهیتا! چرا به هرکس حقیقتو می‌گم، اونو از دست می‌دم؟ شماها چقدر به دروغ عادت کرده‌ین؟ شماها درحال انقراض هستین. افکار عقب مونده، تجزیه و تحلیل عقب مونده، علم عقب مونده. من درست دیدم. همه‌تون روزی به راه من میاین!»

و در چنین شرایطی، فقط شعر و «هجوم غریب کلمات» است که امیر را « سرپا » نگهمیدارد و پس از چندی، به عرصه‌ی تئاتر و سینما و تلویزیون بازمی‌گرداند و به این ترتیب، رمان نیز، با صحنه‌ای از تمرین نمادین و معنادارِ نمایش «کالیگولا»، با بازی امیر در نقش «کایوس» (کالیگولا) به پایان می‌رسد:

کالیگولا: ...اما من دیوانه نیستم و حتی هیچ‌وقت این قدر عاقل نبوده‌ام منتهی یکدفعه حس کردم که احتیاج به ناممکن دارم. (مکث) دنیا به این صورت که هست مرا راضی نمی‌کند!

هلیکون: بیشتر مردم همین عقیده را دارند!

کالیگولا:...دنیا اینطور که ساخته شده است قابل تحمل نیست. برای همین است که من احتیاج به ماه دارم یا به خوشبختی یا به عمر ابد. به چیزی که شاید دیوانگی باشد اما مال این دنیا باشد!..... ( ص ۳۴۰)

«گریخته» از جمله آثار خلق شده در دهه‌ی ۷۰ است؛ دورانی که اهالی هنر و ادبیاتِ بعد از انقلاب ۵۷، همواره به عنوان دهه‌ی شعر و ادبیات خلاقه و پست‌مدرن و مقطع ظهور آثار ادبی آوانگارد به آن بالیده‌اند و رمان « گریخته» رمانی که بی‌تردید می‌توان آن را یکی از ده‌ها اثر آوانگارد تولید شده در این دهه تلقی کرد، همچون بسیارانی از آثار این دهه‌، به دلایل آشکار و نهان از دیدها پنهان مانده و کمتر کسی درباره‌اش سخن گفته است.

اما آنچه «گریخته» را به مرتبه‌ی اثری آوانگارد و خلاقه ارتقاء داده و برای خواننده، جذاب و خواندنی می‌کند نه صرفا طرح داستانی به لحاظ زمانی گسترده و پرحادثه‌ و یستر تاریخی معاصری است که رویدادهای رمان در طول آن رخ می‌دهد بلکه از یکسو ادبیات زیبا و شاعرانه‌‌ی بکارگرفته شده توسط راوی دانای‌کل در تبیین و تفسیر رویدادها و حس و حال قهرمان و توصیف فضاها و مناظر و از سوی دیگر، ساختار پر پیچ و خمِ غیرخطی و شعرگونه‌ ایست که نویسنده برای روایت رویدادهای رمان طراحی کرده است؛ پدیده‌ای که خوانش متن را از صرفا یک سرگرمی ادبی- هنری آگاهی بخش به تجربه‌ای عمیق و شاعرانه ارتقاء می‌بخشد؛ تجربه‌ای پرهیجان، جذاب و تامل برانگیز که خوانش رمان را به سیر و سلوکی فلسفی در هستی و بودوباش آدم‌ها، وقایع و رویدادها تبدیل می‌کند، فرآیندی که در نوع خود، در تاریخ رمان‌نویسی معاصر ما کم سابقه است. در رمانِ «گریخته»،هیچ جزئی از رویدادها نیست که واقعیت و حقیقت تاریخ در آن نقشی نداشته باشد و هیچ رویدادی هم نیست که بشود آن را در محدوده‌ی صرفا تجربیات شخصی نویسنده یا کنشگران رمان ارزیابی کرد و همین ویژگی است که به نویسنده‌ی این نوشتار، جسارتِ شرح گسترده‌ی برخی روایت‌ها و رویدادهای رمان را داده است تا چراغ راهی باشد برای سیرو سلوک عمیق‌تر خواننده در نمامیتِ متن.

اما شاعرانگیِ «گریخته» تنها محصول نحوه‌ی روایت رویداها و بازی‌های زبانی راوی در تبیین و توصیف موقعیت‌ها، فضاها و عواطف شخصیت محوری رمان نیست بلکه زاده‌ی زبانیدن‌های شاعرانه‌ی و بعضا موسیقایی راوی، سیرورت های دایمی روایت میان خیال و واقعیت و رویا و تخیل و پرش‌های مکرر روایت میان اینجا و آنجا و گذشته و اکنون است؛ رویکردی که سیری لابیرنتی و پیچ در پیچ به فرآیند خطی رویدادها در رمان بخشده و ارتباط همنشینی را که ویژه‌ی ارتباط با جهان‌های شعر و شاعرانه است، جایگزین ارتباط جانشینی مخاطب با شخصیت که ویژه‌ی ارتباط دراماتیک و روایی است می‌کند و همین رویکرد است که هرگونه فرصت و امکان همذات‌پنداری با قهرمان و اشخاص رمان را از مخاطب سلب می‌کند:

راوی دانای‌کل: صدای گریه‌ی عراقی با بسته شدن در، قطع شد. « باز سرما آمد، کاکلی های پریشان مردند!» انگار صدای گریه‌ی «جهانگیر» بود و های های او که از همه‌ی میخانه‌های حاشیه‌ی بغاز می‌آمد.۲۵۷)

راوی دانای کل: ... همه دور او جمع شده بودن و گریه می‌کردند. در حال بیهوشی تکان هایی خورده بود که فکر کرده بودند سکرات مرگ است ولی او داشت از دست هیولایی می گریخت و آن موجود هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد. نزدیک بود دست‌های هیولا به تنش بخورد که کسی ستاره‌ی سفید را به دستش داد و هیولا فرارکرد. ۷۳)

راوی دانای‌کل: ساعت‌ها در اطراف خانه‌ای که به او داده بودند، قدم می‌زد. آن منطقه مثل پارک جتگلی بزرگ بود. همه جا غرق در شکوفه. عطر و طراوت و رنگ. بیخود نبود که رنگ‌ها ون‌گوک را فریفته بودند. قلبش از زیبایی سرشار می‌شد و رنگ در اشعارش رنگ می‌گرفت. «تنها زیبایی، جهان را نجات خواهد داد». « داستایفسکی» هم رنج کشیده بود و درنومیدی به این نتیجه رسیده بود: « نجات دهنده‌ی بشر، زیبایی است.» ۲۸۷)

راوی دانای‌کل: فصل امتحانات بود و او سر درپی گل‌ها و غرق شدن در طبیعتی بود که تپه های سبز مخملی داشت با دشت‌های قرمز شقایق و آسمان آبی، دیوارهای زرد یاس امین الدوله با شاپرک‌هایی زیبا و همه شیفته‌ی او. امیر غرق در برف اقاقی‌های پرگل اراک، با سری انبوه از خیال، در لرزه‌های فضای جوانی شناور بود. ۱۴۹)

سخن آخر

استاد مقصود فراستخواه با ابداع اصطلاح «تاریخ میان»۲، راهکاری در تاریخنگاری برای عبور از روایت‌پردازی‌های کلان، با هدف محوریت بخشی به نفش عاملان انسانی و کنشگران خُرد در تاریخ پیشنهاد می‌کند که می‌توان آن را روایت تاریخ از درون جامعه با محوریت نقش کنشگران آزاد و مستقل و روشنفکران، در تحولات تاریخی تعبیر کرد؛ روایتی از تاریخ که همواره، درهیاهوی دو قطب سرکوب و مقاومت، از نگاه روایت‌پردازان تاریخ کلان به دور مانده است.

اگر استاد فراستخواه، «عباس میرزا»ی قاجار را به عنوان یکی از عوامل «میانی» طرح تجدد در آغازِ عصر بیداری ایرانیان معرفی می‌کند، یا اگر «خلیل ملکی»، افشاگر و روشنگر خطر همسایه‌ی شمالی را در جرگه‌ی تاریخ‌سازان «میانی» جامعه‌ی ایرانی باز می‌شناساند، می‌توان فهرست بلند‌بالایی از تلاشگران عرصه‌‌های فرهنگ و هنر، از رمان نویسان و مترجمان و پژوهشگران و نمایشنامه‌نویسان و تئاتر پردازان و روشتفکران حداقل یکصد و اندی ساله‌ی اخیر از «آخوند زاده» و «میرزا آقاخان کرمانی» و «میرزا عبدالرحمان طالبوف» تا «هدایت» و «بیضایی» و....شاعران و منتقدان و کنشگران فرهنگی پرشمار دیگری را نیز به این مجموعه افزود که هر یک به سهم خود در طول تاریخ معاصر ایران، در آگاهی بخشی و بیداری ذهن و خرد ایرانی نقشی اگرچه محدود اما موثر داشته‌اند و «امیرناصر» فهرمان رمان « گریخته» هم نمونه‌ا‌ی نمادین از اینگونه نقش‌پردازان میانی تاریخ است.

و ازهمین منظراست که نویسنده‌ی این سطور، رمان «گریخته» اثر ”بنفشه‌ی حجازی” را یک رمان- شعر تاریخنگارانه با رویکرد «تاریخ میان»‌ درباره‌ی هفت دهه تاریخ پرفراز و نشیبِ پس از قاجار و تلاش‌های سیاسی – فرهنگی نادر کنشگران درون مرزی و برون مرزی عصر مدرن ایران طی سال‌های ۱۳۰۵ تا ۱۳۷۵ ارزیابی می‌کند که در آن، «امیر ناصر» فرزند «امیرقلی» نماد یا مظهر خیل بی‌نام و نشان فعالان فرهنگی- سیاسی و روشنفکرانی است که اگر چه تلاش‌های سازنده و حضورهای روشنگرانه‌شان درهیچ تاریخ کلانی، مورد بازخوانی قرار نگرفته است اما همواره پیام آور اراده‌ی تزلزل ناپذیر ایرانی برای آبادانی و نوسازی ذهنی و روانی و اندیشگانی و بودوباش مردمان این سرزمین بوده‌اند؛ واقعیتی که "علیرضا زرین"، سراینده‌ی مجموعه‌ی «سپس و اکنون» نیز برآن تاکید می‌کند:

بگرد روز، بگرد شب، بهرام، تیر،

اردیبهشت، بهمن!

هرچند سرزمینم ویران

روزی آباد خواهد شد!

و بیستون می‌نگرد،

گاماسیاب هم،

و یک یک ستارگان که بر من و رود و کوه می‌نگرند.

و آب‌های جهان پیکرم را می‌شویند.۳

پایان

۱-ـ قطعه ای از منظومه‌ی بلند «از قادسی». ازمجموعه‌ شعر «سپس و اکنون». علیرضا زرین. انتشارات رزقی. چاپ سوم. تیرماه ۱۳۹۹

۲- شب‌های تاریخ معاصر. استاد مقصود فراستخواه- جلسه پنجم. سایت آپارات

۳- از مجموعه‌ شعر «سپس و اکنون». علیرضا زرین. انتشارات رزقی. چاپ سوم. تیرماه ۱۳۹۹