نقدوتحلیل نمایشنامه عروسی خون
نقدوتحلیل نمایشنامه عروسی خون
نقد و تحلیل عروسی خون
صمد چینی فروشان
Federico Garcia lorca ( فدریکو گارسیالورکا)
این كه فدریكو گارسیالوركا كه بود، چگونه زیست و چگونه عروسی خون را آفرید، از جمله بحثهای متواتری است كه هرچند گاه یك بار، بدان پرداخته شده است؛ ولی این كه عروسی خون چگونه اثری است، چه مفاهیمی را در خود گنجانده و چگونه به عرضهی آنها پرداخته، بحث گم شدهایاست كه كمتر كسی به آن توجه كرده است. گویا سادگی ظاهری و شاعرانهی این اثر جذاب، چنان خیال همه را آسوده كرده است كه تنها بعد از بحث كوتاهی دربارهی محتوا، از كنار آن گذشتهاند و فراموش كردهاند كه محتوای واقعی یک اثر شاعرانه را، در حین كشف شكل و ساختار درونی آن میتوان دریافت نه با بحث دربارهی محتوای كلی آن.
مفهوم درونی یک اثر شاعرانه، داستان یا مضمون آن نیست بلكه تمامی مجموعه عناصر پراكنده، تصاویر، استعارهها و تشبیههایی است كه درعین درگیری و درآمیختگی با یكدیگر، درنهایت، یك شكل منسجم و موزون را میآفرینند. اگر مجموعه سهلانگاریهای پیش گفته در مورد این گونه آثار، درسطح درك فردی باقی بمانند، چیز خاصی از دست نرفته است ولی اگر باعث درك ناشدن رابطهی درونی عناصر اثر و در نتیجه، خودسری و خودانگیختگی در اجرا شوند، نه تنها موجب ضعیف جلوه كردن اثر نمایشی میشوند بلكه انسجام درونی این شعر نمایشی را هم مختل میكنند؛ به گونهای كه هم شعر نماشی (یعنی مجموعه رویدادها، اعمال، نمادهای مكانی و موسیقیایی و ...) و هم شعر كلامی (یعنی گفتگوها، آوازها و تكگوییهای عمیق)، دچار ناهمگونی و ضعف شده و هر بیننده آگاه را بر آن میدارد تا به اعتراض زبان برآورد كه: در شعر، هر واژه و هر تصویر، به منظوری خاص به كار میرود و جابجایی و تغییر واژهها و تقابلها و تصاویر، تنها باعث برهم خوردن نظم و انسجام درونی اثر میشود و لاغیر.
نمایشنامه پركشش عروسی خون در سه پردهی متشکل از هفت صحنه، پرونده یك كینه ورزی خونین بین دو خانوادهی روستایی را طرح میکند. داستان، بسیار ساده است ولی "لوركا " آن را چنان از نمادهای مذهبی، اسطورهای، آیینی و عامیانه سرشار كرده است كه به لحاظ ساختار احساسی یك شعر یكپارچهی عظیم عامیانه را شکل میدهد كه با ناخود آگاه انسانی ما تماس دارد.(1) اشارات شعری، كنایهها، صورخیال و عمق احساسی آن را تنها با جادوی مجذوب كنندهی قصههای پریان میتوان مقایسه كرد. با این حال، در كنار این جذابیتهای پنهان در كلام، كه بر ناخودآگاه مینشینند، عروسی خون، با رعایت وحدت زمانی، مكانی و داستانی از یك سو، و یك دستی منطق شعری و تاكیدش بر سرنوشت از سوی دیگر، به اوج نمایشی آثار یونان باستان دست مییابد. شاید مجال آن نباشد كه به همهی عناصر از دست رفتهی این شعر بزرگ در اجرا بپردازیم، ولی شاید بتوانیم با اشاره به بعضی عناصر بااهمیت، توجه نمایش دوستان را به ضرورت خوانش دقیق متون و درك انسجام درونی آثار نمایشی جلب كنیم.
نام نمایش، به خودی خود، تصویری از سه تجربه اساسی زندگی بشری یعنی عشق، ازدواج و مرگ را عرضه میكند و سرخی خون را، كه سرشار از عشق است، بر رختِ سپید بختیِ ازدواج مینشاند تا تصویرگر مرگ باشد. پس، خواننده یا بیننده، درانتظار دیدن ازدواجی است كه به خون مینشیند، ولی پیش از دیدن این به خون نشستن، باید چیزهای بسیار ببیند تا چرایی این پایان را دریابد و اجتنابناپذیر بودن سرنوشت را نیز به چشم ببیند.
پردهی اول نمایش، كه در سه صحنه گنجانده شده است، به معرفی داستان دو خاندان به روش واپسنگر(2) ایپسن و استفاده از اشعار نمادین میپرازد. در صحنهی اول نمایش، با زردی رنگ اتاق، گفتگو آغاز میشود تا بر یاس حاكم بر فضای خانه تاكید شود. در این خانه، هر چیزی دارای بار معنایی خاص و تداعی كننده بزرگترین درد این خانواده یعنی مرگ پدر و پسر بزرگتر است. واكنش مادر نسبت به "كارد" و حساسیتش به خروج داماد از خانه، آغازگر سلسله تصاویری میشود كه شخصیت دوگانهی مادر را آشكار میكند و تضاد بین زندگی مردان و زنان را به تصویر میكشد. تصاویری كه "لوركا " برای توضیح این دو مطلب ارائه میكند، برخاسته از سنت ادبی - نمایشی تراژدیِ خون و انتقام است كه در آن، نفرین خدایان، یا آداب ورسوم یک جامعهی سنتی، باعث انهدام و ویرانی آرزوهای زنی میشود كه همچون موجودی جنزده به الههی خونخوارِ انتقام بدل میشود. مادری كه "لوركا" به ما نشان میدهد، زنی آرزو به گِل نشسته است كه سلامت و سعادتِ تنها دارائیاش، یعنی تنها پسر باقی ماندهاش، یگانه امید پیری اوست. با این حال، در درون این پیرزن خسته و نیازمندِ آرامش، الههی بیرحم انتقام خفته است كه همچون الكترای اورستوس(3)، دوشیزهی جوان تراژدی اسپانیایی(4) با لاوینیای به سوگ مینشیند. الكترا (5) در لحظهای حساس، به فرماندهای خونریز و تشنه نبرد بدل میشود كه اعتبار باورهای سنتی و آیینی را تصویب و حكم اجرای آنها را جاری میكند.
توجه به "كارد"، یكی از دیگر جنبههای اصلی عروسی خون را مورد تاكید قرار میدهد. كاردی كه به زحمت، از مشت بستهی انسان بزرگتر است، با فرورفتن در «گوشت متحیر» مردی تنومند، به ناگهان، او را تبدیل به جسمی بیجان و خون، یا همان نان و شراب نمادهای مذهبی میكند كه در آوازهای نمایش، بارها تکرار میشود. وجود "كارد"، كه میتوان آن را با نیزهای كه در بدن عیسی مسیح فرورفت مقایسه کرد، تصویر قربانی شدن انسانی در برابر سرنوشت و مرگ و تبدیل شدن او به نان و شراب یا خاك و آب را به ذهن متبادر می کند.
در همین صحنه، دومین پایهی تضاد هم معرفی میشود: مادر، از «بوستان یا باغ زیتون»ی سخن میگوید كه دارایی به حق مرد است «زیرا از پدرش به ارث برده است» و اینگونه است كه مضمون انتقام با مضمون جانبیِ ارزش مالكیت خصوصی، كه خواه ناخواه باعث تضاد اجتماعی میشود، درهم میآمیزد. اندكی بعد، با یك مضمون جدید و همآهنگ دیگر نیز مواجه میشویم تا به تدریج، به كشف بافت اجتماعی و سنتی نمایش "لوركا " پی ببریم. این مفهوم جدید «مالكیت در عشق» است؛ باورهای این مردم، همسر را، بخشی از مایملك مرد میداند و بستن پیمان ازدواج، لزوم حفظ همسر را همچون حفظ زمین و زندگی، بر مرد، واجب میكند. لاجرم، با كرهگی و وفاداری به پیمان و باور به عرف اجتماعی برعشق و تمایلات احساسی برتری مییایند و مادر هم به تنها زیستن خود بعد از فقط سه سال زندگی با شوهر مقتولش، افتخار میكند.
ورود همسایه، دریچهای جدید به دنیای سنتهای جامعه ی اسپانیا میگشاید و بر تضاد زندگی زنان و مردان بیشتر تاكید میكند. مادر، تصمیم میگیرد، دربارهی دوستی سابق عروسش با "لئورنارد وفلیكس" سكوت كند و لاجرم ناخواسته میخی بزرگ بر تابوت پسرش بكوبد و ثابت كند كه سرنوشت را نمیتوان تغییر داد. بعد، دربارهی داغی هوا بحث میكند تا با سلسله تصاویری كه بعداً در نمایش ارائه میشود، بر آتشین مزاج بودن مردمان و تندخویی آنان تاكید كند. گفتن این نكته ضروری است كه گرمای هوا در كنار چند موضوع جانبی دیگر هم قرار میگیرد تا یكی از غمگینانهترین تصاویر شاعرانهی اثر را به وجود آورد. تابستان، زمانی است كه انگورهای موستانها میرسند تا انسانها از خونشان شراب تهیه كنند و از بادهی عشق سیراب شوند؛ در صحنهی عروسی هم میشنویم كه مستخدم عروس، به داماد درباره محل شرابها میگوید و به او پیشنهاد میكند كه شب هنگام ازآن بنوشد، با این حال، بازی سرنوشت هم كه در صحنهی گریز وتعقیب در قالب ماه تصویرمیشود، سرگرم پروراندن انگورهای خود، یعنی داماد و لئونارد است و میخواهد خود، زمین و مرگ را از نانِ بدن و شراب خونِ آنها سیراب كند.
صحنهی دومِ پردهی اول، در خانهی "ئوناردو فلیكس"، تنها شخصیتی كه نامی به خود گرفته است، شكل میگیرد. رنگ سرخ دیوارها، نشان دهندهی شخصیت آتشین و تندخوی لئوناردو است. سادگی فضای خانه و وصلههایی كه همسر لئوناردو به جورابهایش میزند نیز، نمادی از فقر خانواده است. همین وصلههاست كه به بحث دربارهی جورابهای توری عروس اهمیت میبخشد. این صحنه، با لالاییای جادویی شروع میشود كه مانند همهی آوازهای این نمایش، رنگ و بوی ترانههای عامیانه را دارد و رویدادهای بعدی داستان را در قالبی نمادین به تصویر میكشد- یا به قولی، پیشنمایی(6) میكند. اسب لالاییِ "لوركا" كسی نیست جز لئوناردو كه از آب جویبار عشق همسرش نمینوشد و عشق عروسی كه همچون رودی تاریك او را به خود میخواند، با خنجرش، چشمان او را كور كرده است تا خون سرخش با آب این رود «رود عشق» بیامیزد. جالب اینكه سرنوشت لئوناردو با زیبایی تمام به تصویر كشیده میشود و از اسب خواسته میشود كه به دنبال مادیانش به درهی خاكستری برود و به خانه بازنگردد. در همین لحظه، لئوناردو، كه به تازگی از «دره ی خاكستری» باز گشته است، با اسبی خسته ، به خانه میرسد تا خون را به لئوناردو، كه در لالایی همچون اسبی سركش مجسم شده است، در نمایش از اسبش - كه نمادی برای خصوصیات تند، احساسات ویرانگر و ویران شده، و سركشی ضداجتماعی است - بیش از حد استفاده میكند واین اسبدوانیها و از این شاخه به آن شاخه پریدنها كه ناشی از بیعلاقگی به همسر و زندگی بیعشق اوست، باعث فقر و بیچارگی خانوادهاش شده است. منفی بودن شخصیت و عشقِ ممنوع او بر كسی پوشیده نیست، اما به راحتی میتوان فهمید كه بزرگترین قربانی آیینها وسنتهای حاكم بر این مردم - كه سنتخواهی، بخشی ازخون و جوهرِ وجودی آنهاست - همین مرد سركش و تنهاست.
لئوناردو تنها شخصیت با "اسم" یا دارای «نام» این نمایش است. باقی شخصیتها، چون همراه جامعهاند، در چارچوب آیینها ورسوم میگنجند وصاحب زمین بودن آنها باعث استحكام جایگاهشان در جامعه شده است ولی لئوناردو، همچون كولیِ آوارهای است كه، رفتار عصبیاش، نتیجهی در بندماندنش در خانهای بیعشق و آوارگی و درماندگی احساسات تند اوست. لئوناردو، همان شخصیت پرانرژی و فعالی است كه در بسیاری از نمایشنامههای ناتورالیست، نماد مبارزهی فرد علیه جامعه سنتی میشود؛ با این تفاوت كه در اینجا، هستی "لئوناردو" در بافت اجتماعی و در كنار انسانهای اطرافش بررسی میشود وتاكید بر محق بودن او و بد بودن جامعه نیست بلكه، آسیبهایی هم كه از جانب او به آدمهای اطرافش وارد میشود مورد بحث قرار میگیرد. او «پیرگینت» ایبسن است از دیدگاهی اجتماعیتر.
عنصر مهم دیگر این بخش، مضمون تضاد دنیای مردان و زنان را دنبال میكند. رویاهای ساده و آرزوهای لطیفِ زنان در دنیای خشنِ مردان مورد تمسخر قرارمیگیرد و برآورده نشدن این رویاهای ساده، به تدریج، قلب آنان را نیز سخت میكند تا درنهایت، رویایی جز زیادهخواهی، قدرت و زمین نداشته باشند. پس، مقایسهی جورابهای وصلهدار همسر "لئوناردو" با جورابهایی كه داماد برای عروس خریده است نمادی میشود برای وجود خوشبختی یا نبودن آن، تا به تدریج، دریابیم كه برخلاف تصور سنتها و آیینهای محدود جامعه، این داشتن یا نداشتن زمین و پول نیست كه باعث خوشبختی یا بدبختی میشود، بلكه بودن یا نبودن عشق است كه باعث شادی یا نبودن آن میشود. فقدان عشق، انسان را در دور باطل زیادهخواهی میاندازد و زیادهخواهی هیچگاه سیریپذیر نیست.
آرزوی عشق، در یكی از آخرین جملههای "لالایی" منعكس میشود ولی بلافاصله رویا بودن آن هم مورد تاكید قرار میگیرد:
زن: [به آرامی برمیگردد، انگار خواب میبیند]
میخكم بخواب
خوشببینی خواب
اسب از جوی آب
مینوشد در خواب (۷)
صحنهی سوم این پرده در خانهی عروس رخ میدهد تا آشنایی با هرسه خانوادهی درگیر، درهمان پردهی اول میسر شود. در راهنماییهای مربوط به آرایش صحنه میخوانیم كه عروس، در یك خانهی غارمانند زندگی میكند؛ پس میتوان گفت كه او موجودی تنها و گوشهگیر است كه فشارهای درونی و بیرونی، در حال خرد كردن او هستند. احساسات او در غارِ دلش مدفون شدهاند و او میخواهد با ازدواج، خودیتِ خود را مجبور به فراموشی كند. با این حال، این غار، مملو ازاشیای تزیینی و پرزرق و برقی است كه نشان دهندهی ثروت نسبی ودرعین حال، درماندگی احساسی ساكنان آن است.
درآغازاین صحنه، باردیگر، بر پربركتی و قدرت پدر داماد تاكید میشود تا ثبات و ریشهداری خاندان او، به طور ضمنی، با بیثباتی و بیریشگی خاندا"لئوناردو فلیكس"، مقایسه شود و مضمون زمینداری و مالكیت و حق حیات، جانی تازه بگیرد.
پدر داماد، با موهای سپید و براقش، نمادی میشود برای انسانهای حریصِ در آستانهیمرگ كه حرص و طمع و زیست كاسبكارانه شان، انسانهای اطراف را فقط به سبب ارزش اقتصادیای كه دارند، ارزیابی میكند. خصوصیات او باعث میشوند كه یكی ازعلل ازدواج نكردن عروس با "لئوناردو" را وجود و شخصیت او بدانیم. ازپیش هم میدانستهایم كه همسرش او را دوست نداشته است؛ پس میتوان گفت كه بیعشقی خانوادهی عروس یكی از دلایل دست ردزدن به سینهی "لئوناردو" بوده است.
برای این پیرمرد كه تنها صفت خوبش آرامش اوست، ازدواج دخترش باید وسیلهای باشد برای افزودن بر زمینهای كشاورزی و ایجاد فرزندانی كه این زمینها را آباد كنند. دلبستگی او به زمین و تاكیدش بر این مطلب كه زمین را باید به شلاق كشید و تنبیه كرد تا به حاصلخیزی تن دردهد، یكی دیگر از كشمكشهای درونی اثر را پدیدار میكند و آن كشمكش بین خدای رحیم و پرمحبت مسیحیت و خدای سختگیر و مجازاتکنندهی عهد عتیق است. مرد حریص، سختگیر است و میخواهد دنیا را مطابق میل خود تغییر دهد پس لاجرم، تصور او از خداوند، تصور قادری قهار است كه جهان باید یا مطابق میلش باشد و یا دچار مجازات جاودان شود تا به صلاح درآید. این همان چیزی است كه مادر عروس را (اول پردهی دوم، از زبان عروس) از پا درآورده است. آنطور كه در نمایش میخوانیم، مادر او از سرزمینهای حاصلخیز و پردرخت آمده بوده و زیباروی و خندان بوده است. مردمانی كه در سرزمینهای حاصلخیز پرورش مییابند، نیازی به ایجاد تغییر شدید در دنیای اطراف ندارند و از این روی، تصورشان از خداوند، تصور بخشندگی و عشق است، و نبود عشق و شادی و علاوه بر آن، سختی شرایط و همزیستی با انسانی كه سختی و سختگیری و حرص و خست، لازمه وجودی اوست، آنها را بیدرنگ آب خواهد كرد. این همان بلایی است كه بر سر مادر عروس آمده است. این تضاد كه ناگریز باعث نابودی انسان شاد میشود درآثار"آرتور سینگ" ایرلندی و هوس زیر درختان بادام(8) اونیل، به زیباترین وجهی به تصویر كشیده شده و در عروسی خون هم به صورت عنصری جانبی مطرح شده است.
عروس میداند كه او هم ناچار است بدون عشق و به خاطر زمین و دارایی ازدواج كند و تلاطم درونی او نیز ناشی از درك همین مطلب است. با این حال، او كه با سختی و خشونت خو گرفته است، میخواهد خود را با غرور و مجازات در پس دیوارها با همسر و فرزندان زیاد محصور كند تا عشق و حاصلخیزی عاطفی را فراموش كند. مشاجرهی او با "لئوناردو" بسیاری از پایههای تضاد اجتماعی و سنتهایی را كه باعث جدایی آنها شدهاند برملا میكند و غرور فردی و طبقاتی و فقر "لئوناردو" را در شكلگیری ریشههای تراژدی، مقصر اعلام میكند.
لباس عروس، كه به سبك سالهای 1900 سیاه رنگ است، واكنشهای عصبی او و "لئوناردو" و همسر "لئوناردو" و درگیری همسر "لئوناردو" با شوهرش و تاكیدش بر این كه سرنوشت او هم همچون مادرش بوده است، همگی، تئاتری تیرهساز و هشدار دهنده هستند كه بر زمینهی شاد و آوازهای زیبای عامیانه، رنگ وحشت میپاشند.
صحنهی دوم پرده دوم، بر مضمون تقدس ازدواج و اهمیت آن در زندگی سنتی مردم تاكید میكند ولی آواز نخستین، با كنایههای زیبا ،پایان نمایش را به تصویر میكشد. مستخدم از رودخانه میخواهد كه چرخ سرنوشت را در جهت شادی زوج جوان بچرخاند، و آرزو میكند كه شاخهها به كنار روند و ماه با نورِ خود، عشق آنان را روشنی ببخشد. سپس به عروس سفارش میكند كه از پیشِ داماد تكان نخورد زیرا كه داماد، كبوتر سپیدی است كه به خون او تشنه است. به سادگی میتوان دید كه این همان پایان نمایش لوركاست، با این تفاوت كه ماه، كمر به قتل داماد بسته است و به جای اینكه امكان نوشیدن شراب عشق را برای او فراهم كند، شراب خون او را برای خود مهیا میسازد.
پس از این آواز، و در گفتگویی كوتاه، تصویر مادرِ داماد و پدرِ عروس از "لئوناردو" در قالب چند جملهی بسیار زیبا بیان میشود. سپس تصویر وابستگان پدرِ داماد - كسانی كه از ساحل دریا آمدهاند و در عین قوی بنیهگی و پربركتی، از اسب میترسند - ارائه میشود تا بر تضاد آنان با مردمِ زبر و خشن و اسب سوار كوهستان تاكید شود. صداقت و سادگی عظیم و سخاوت آنان هم، با هدیههایی كه داماد میخواهد برای مادر زن "لئوناردو" بفرستد نشان داده میشود. در اواخر همین صحنه، درست در لحظهای كه داماد با خیال راحت با مادرش دربارهی پایان كینهكشی سخن میگوید، سرنوشت، همسرش را، به آغوش دشمنش میفرستد تا كینجویی و خونخواهی را نیرویی دوباره ببخشد.
با شنیدن خبر فرار عروس با "لئوناردو"، مادر داماد، كه گویی بیصبرانه در انتظار چنین لحظهای بوده است، به یك فرمانده نظامی بدل میشود كه همهی حاضران را به تعقیب، محاصره و كشتن "لئوناردو" میخواند. فریادهایی كه او برای یافتن اسب میكشد، تداعی كننده فریادهای ریچارد سوم برای گریز از معركهی مرگ - «پادشاهیم برای یك اسب! پادشاهیم برای یك اسب!»(9) - است و پیشنهادش برای دادن زبان، ما را به یاد زبانِ بریدهی "هورانیمو" در تراژدی اسپانیایی(10) خون و انتقام، میاندازد.
پرده سوم كه شاعرانهترین و در عین حال غمانگیزترین پردهی نمایش است، با صحنهای در جنگ آغاز میشود و نوای ویولنها از غمناكی و درد حاكم بر محیط سخن میگوید. سه هیزمشكنی كه سرگرم گفت وگو هستند، نقش گروه همسرایی را دارند كه درباره رویدادهای نمایش اظهارنظر میكنند و دیدگاههای انسانی نویسنده را منتقل میكنند. آنها میدانند كه سرنوشت، دو عاشق خلافكار را محاصره كرده است و آنها، در نهایت، دستگیر خواهند شد؛ ولی نگاه حقیقتبین و سنتشكن آنها كه میخواهد درخت چهل شاخهی سنتهای منفور را بیندازد، به آنها نشان میدهد كه خطاها كجاست.
اولی: چون ماه درآید، آنها را خواهند دید
دومی: باید ولشون كنن.
اولی: دنیا وسیع است؛ جا برای زندگی همه هست.
سومی: ولی آنها این دو را خواهند كشت.
دومی: آدم باید از احساسش پیروی كند. كار درستی كردند كه فرار كردند.(11)
ولی این گروه همسرایی، تنها میتواند نظر خود را بیان كند و دیگر هیچ! این ماه است كه قدرت هستی را در دست دارد. ماه كه نمادی میشود برای سرنوشت، میخواهد با ریختن خون این دوجوان، درزمان ومكانی از پیش تعیین شده، وجود خود را گرم (اثبات) كند و زمین را از شراب خون و مرگ را از نان جسم این دو سیر كند. در كنار تصویر نمادین ماه كه باید بسیار با ابهت و سنگین باشد نه همچون شیطانكی احمق، تصویر نمادین دیگری به چشم میخورد كه ما را به یاد نماد مرگ در"ایوولف كوچك" (12)، اثر ایبسن، میاندازد. پیرزنی گدا كه به گدایی جان دوجوان نشسته است و میخواهد داماد را كه قصد شكار كرده است، شكار كند. بحث داماد با مرگ هم تاكید كنندهی فلسفه سرنوشت از دیدگاه تراژدی یونانی است. او از مرگ برای یافتن "لئوناردو" كمك میگیرد. غافل از اینكه او خود، شكار است.
تصویر نهایی "لوركا" از دو عاشق، ما را به دنیای عشقی شكست خورده میكشاند و با بكارگیری عبارات و اشارات مذهبی، دو عاشق را، قربانیانی مسیح مانند معرفی می کند كه باید فدای زمین و سرنوشت شوند تا جزای گناه سنتهای منفی را پس دهند.. عروس، با حالتی مریم - وار میگوید كه نمیخواهد "لئوناردو" به خاطر خطای او مجازات شود و از او میخواهد كه به تنهایی بگریزد؛ زیرا او هم، بسان مسیح، تنها خواهد ماند و هیچ كس از او دفاع نخواهد كرد و میافزاید:
عروس: بگریز. این منم كه باید در اینجا بمیرم. پاها در آب، خار بر سر. این منم كه برگها باید به سوگم بنشینند. زنی آبرو از برگریخته ولی باكره.(13)
و در پایان این صحنه، مرگ، با "بالی" گشوده بر صحنه حاكم میشود و دو جوان عاشق را به خاك و خون میكشد.
صحنه نهایی تراژدی "لوركا" به جمعبندی مضامین میپردازد و حدیث حرص و خون و سنت را كه با عشق به نبرد برخاسته بودند به پایان میبرد. سه دختری كه كلاف سرخ پشمی را میپیچند، نمادی از خواهرانِ سرنوشتِ اسطورههای یونانیاند كه كلاف سرخ هستی انسان را در زمانِ مرگ، با مقراض پوسیدهی خود میبٌرند. آنها، گروه همسرایی دیگری را تشكیل میدهند كه باز دربارهی رویدادها اظهار نظر میكند. دخترِ كوچك، با استفاده از اشارات مذهبی، مضمونِ نان و شراب را پیشتر میبرد و به پایان میرساند و كلام را به زن"لئوناردو" و مادر زنش میسپرد تا مضمون سرنوشت زن در جامعهی سنتی را به تصویر كشند و به پایان رسانند. زنان دراینجا، باید همچون "لاوینیای" اونیل، خود را در پس پنجرههای میخ شده محبوس یا به عبارت دیگر زنده به گور كنند و این خود باعث تكرار سرنوشت خواهد شد زیرا كه به تدریج، آنها نیز تمام طراوت وسرزندگی خود را ازدست خواهند داد وكودكانشان را سرشار ازهمان سنتهای ویرانگری خواهند كرد كه آنها را ویران كرده است.
مضمون عشق و سپس كینهكشی هم، در گفتگوی میان عروس و مادر داماد به پایان میرسد. بار دیگر، آرامش ازدواج با جویباری سرد، و عشقِ عمیق، با رودخانهای جادویی و عمیق مقایسه میشود. سپس اشارهای نیز به بلبل میشود تا تصویراسطورهای(استحاله)، اثر"اوید" در ذهن زنده شود. عاشقان از دسترفتهی نمایش، به عناصر ابتدایی و سازندهی خود بدل خواهند شد تا بار دیگر در چرخه حیات قرارگیرند.
در پایان نمایش هم، در شعری زیبا، خون و مرگ و عشق، تمام عناصر حیات را از معانی نمادین خویش پرمیكنند و در كلیتی منسجم، حقیقت زندگی انسانی را به تصویر میكشند.
پینوشتها:
1- در سنت شعری اروپا، ترانههای ساده و غمگینی وجود دارند به نامBallad كه با قدرتی جادویی، به ارائه داستانی غمانگیز و محسور كننده میپردازند. آثار "لوركا" نزدیكی خاصی با این گونه اشعار و روح حاكم بر آنها دارد.
۲- این همان شیوه اصلی ایبسن یعنی Retrospective method است.
۳- Orestes ، پوریپیدس
۴- The Spanisah Tragedy ، توماس كیدز (1588)
۵- Mourning Becomes Electra كه میتواند «سوگ برازنده الكتراست» هم ترجمه شود. (1929)
۶- Foreshadowing
۷- پایانِِ بخش دوم از پرده اول - ترجمه از نگارنده
۸- ( ۱۹۲۲) Desire Under the Elms
۹- صحنهی پایانی ریچارد سوم اثر شكسپیر
۱۰- The Spanish Tragedy اثر توماس كیدز
۱۱- پرده سوم، صحنهی نخست، ترجمه از نگارنده
۱۲- Little Evolf -، ایبسن (1886)
۱۳- پردهی سوم، صحنهی نخست. ترجمه از نگارنده
صمدچینی فروشان